" ای کاش آدمی وطنش را
همچون بنفشه‌ها
-
در جعبه‌های خاک-
یک روز می‌توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست... "


بدرود سرزمین مادری ام،

بدرود دیار خاطرات کودکی ام،

بدرود ایران من؛

بدرود بدرود بدرود ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢






خاطراتِ با تو، اسارت لحظه‌هایمان در حقارت واژه هاست.

من فراموشت می‌کنم؛

تو آزادی ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠






هرگز نمیمیرند؛

مردها

و

مرده ها ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤






از میان ابرها رهایم میکنی،

بهت سقوط در وهم نگاهم میپیچد؛

اما من پرواز خواهم کرد:

چونان پرنده ای، پرواز خواهم کرد...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩






منم؛

آنکه ذره ذره دارد روحش را جلوی چشمان ملتهبت برهنه میسازد،

و عجیب از عریانی احساسش به بهای پایان نگاهت میهراسد ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱






 

بارانِ من نبار؛

اینجا به صحرای دل ها غریب میمانی...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩






آدم ها دو دسته اند:

آنها که عاشق چشمانت اند؛

و آنان که نگاهت را نمی شناسند ...

 

 

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩






در این سالهای سگی:

برای من که سگی ولگردم،

و تو که سگِ خانگی ام هستی،

زندگی؛ چه آشکارا که سگ کشی ست...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦






 

در میان همهمه این روزهای سرد و  دلهره های گاه و بیگاه تنهایی اش،

من تنها به سکوت نگاه گرمت دلخوشم...

این روزها وقتی به تو خیره می شوم،

هرم نگاهت ذوبم می کند و کوره دستانت آتشم میزند.

و وقتی نگاهم را می دزدم،

اشکهایم در وهم بی تو بودن یخ می­زنند...

این روزها عجیب به تو می اندیشم که تلخ ترین لحظه های زندگی ام را ساخته ای، همچنانیکه شیرین ترینشان را.

و اینکه دیوانه وار عاشقتهستم، همچنانیکه از تو نفرت دارم...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥






آغوشت نقطه تلاقی هیجان و آرامش است؛

بوی موهایت، برق نگاهت، هرم دستانت

و هر آنچه تو امروز داری و روزی از آن من بود ...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠






دارم بالا می آورم به تو، با آن چشم های عاشقِ مسخره ات؛

به خودم، وقتی دستت را در دستانم می گیرم.

دارم بالا می آورم به زندگی، که فقط تکرار دستان من شده است و نگاه تو ...

... دلم بوی سیب می خواهد، خیسی باران و یک جا که بالا بیاورم.

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸






سالهاست که دیگر کسی‌

برای اسارت یک غزال و سقوط یک سار اشک نمیریزد؛

و به شیطنت چهار دست و پای یک کودک بازیگوش نمیخندد؛

و از عطر بهار نارنج اردی بهشت دیارمان مست نمیشود؛

سالهاست که دیگر کسی‌ حوصله این خوشبختی لعنتی را ندارد...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠






یک عمر است 

که تند تند دارم میدوم

و مرگ آرام آرام در وجودم حلول میکند.




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤






ای کاش آن روز چتر نداشتم...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩






هزار قاصدک روانه ات کردم;

باد امانت دار نبود,

یا تو نیامدی؟

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠






زندگی پیچیده تر از آنست که یک عشق ساده برایش کافی باشد.




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸






از این دوری ات که دل را آشوب میکند بگیــــــــر، تا اصـل بودنت...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳






تا چشم باز میکنی، تنهایی را می بینی که به روحت می چسبد؛ تو در تمام عمر از آن میگریزی و نمیدانی که آن همان تویی.

این روزها عجیب دلم میخواهد چشم هایم را ببندم؛

سعی آنان که می خواهند تنهایی ام را بگیرند، دارد دیوانه ام میکند...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩






تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست، تنها به نگاه او می سپارمت...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠






وقتی روزها سرد می شود و قلبم را سردی فرا می گیرد ، آرزو می کنم غروب که می شود ؛ همیشه ؛ رفیقی با من باشد .

یک دوست قدیمی ، که او نیز از دیدن من دلتنگ شود .

 

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳






غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد؛ همین که عزیزت نگاهش را رو به دیگری کرد تو غریبی.




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥






نوبت عاشقی ست یک چندی ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥






بگذار باد بیاید؛

من هنوز به بوی تو دلخوشم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠






این روزها عجیب دلم می خواهد،

که خودم را از این بالا ول کنم پایین؛

می دانم شاید این معنای حقیقی سقوط باشد،

ولی من همان چند لحظه تصور پرواز را به بهای سقوط می خرم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢






این روزها بیش از همیشه آرامم ؛

همچونان مرده ای که سالهاست هیچ نیست ،

و روحی که سالهاست در انزوای شکست استحاله به نطفه ای ست،

که شهوت آنرا تباه می کند ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٢






اسیرم در بین همه ی آنچه متعلق به من نیست و گویی سال هاست از آن من است.

و دچارم به دردی که سالهاست

ذره ذره مرا کشته است،

ذره ذره مرا می کشد ؛

 و تا ابد مرا ، ذره ذره خواهد کشت...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳٠






ديشب باز هم باران باريد

   و من با تو - ای ابديت محض،

      با تو ، زير باران نماز خواندم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٥






ساده باشيم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۸






ديدن در دراز مدت آدم را کور می کند ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٦






خدای من

تو چطور می توانی تا این اندازه تنها باشی و از درد آن نمیری ؟

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۸






گفتم: من هم روزی بزرگ می شوم و عاشق خواهم شد.

گفتی: تو هم روزی عاشق می شوی و بزرگ خواهی شد ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٠






عشق ، کودکی را در ما آزاد می کند ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٢






زمان گذشت ، روزها سوختند : هیچ خاکستری اما بر جای نماند ...

 انگار زمان هیچ بود ، انگار عشق همه چیز بود .

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٦






وای بر تو ، گر من آن گم کرده ات باشم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٧






عشق خواب است ؛ نمی توان در آن با کسی شريک شد ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٥






من سنگم ؛ محکوم به پرتاب شدن ، محکوم به صيد پرنده ها ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۳






من تنها هستم ، پس هستم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٥






كسي بود كه اين روزها ديگر نيست.

     كسي بود كه حضورش با همه سكوتي كه به همراه داشت عزيز بود .

          و تردي برگ هاي پاييزي را به ياد مي آورد

               ؛ وقتي گام هاي برهنه كودكي بازيگوش ، زندگي را برايش معني مي كند .

ديگر نيست ...

حضورش لطافت پرهاي سادگي بود

          سپيد بود ، رويايي بود

                    ماه بود در جشن شكست ستاره ها ، در شبهاي مهتابي .

ديگر نيست ...

          دوري درخشش نگاهش ، سايش زبر روزهاي من است .

                    و چشمه ي جاري نگاه كدر شبهاي من ...

       

                                                                                         سر به زير

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٧






بر آنچه دوست می داری نوری بتاب
اما سایه اش را به حال خود گذار .
بوبن


نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳۱






او تنها بود ، تنهای تنها . او تنها بود و دنیا خیلی بزرگ ؛ آنقدر بزرگ که می توانست چشم بسته به هر سو که می خواست برود و مطمئن باشد که به بمبست نمی رسد . می توانست آزادانه روی خمیدگی دنیا دراز بکشد و به حقارت انبوهی ستاره ها بخندد ، می توانست بستر خاکی دنیا را دوست بدارد و آنرا عاشقانه به آغوش کشد ؛ ولی او هنوز تنها بود...

سال ها گذشت . . .

دیگری آمد ، دیوار ساخت و دنیا نصف شد ... او دیگر تنهای تنها نبود ، تنهایی اش نصف شد و البته دنیا یش . هنوز هم می توانست روی خمیدگی دنیای خود دراز بکشد و به ستاره های دنیایش بخندد ، اگرچه که ستاره های دنیای دیگری او را عجیب می ترسانند . دنیا خیلی بزرگ بود آنقدر که نصف کردنش مثل دو برابر کردنش می نمود ، ولی هرچه باشد او باید می پذیرفت که دنیایش نصف شده...
او و دیگری بودند ، باز یکی دیگر آمد ، دیوار ساخت و دنیای هر کدامشان نصف شد ... او تنهایی اش خیلی کم شد و دنیایش یک چهارم . او هنوز می توانست روی دنیای تختش دراز بکشد ، روی خاک آن بغلتد و به ستاره های دنیای خودش بخندد ، اگرچه که ستاره های دنیای دیگران او را می ترساندند . دنیا خیلی بزرگ بود آنقدر که نصف کردن نصفش ، مثل دو برابر کردن نصفش می نمود ، ولی هرچه باشد او باید می پذیرفت که دنیایش یک چهارم شده...
او و دیگری و یکی دیگر بودند ، باز یکی دیگر آمد ، دیوار ساخت و دنیای هر کدامشان نصف شد...

سال ها می گذرد . . .

او دیگر تنها نیست ؛ تنها که هیچ ، اصلا ثانیه ای برای تنهایی ندارد . دنیایش به حکم تصاعد هیچ شده ، دیگر دنیایی نمانده که روی خاک آن دراز بکشد و در آسمان ترسناک پرستاره ، ستاره ای ندارد که بتواند به آن بخندد .
دنیا خیلی خیلی بزرگ بود ولی نه آنقدر که با اینهمه دیوار چیزی از آن باقی بماند ، او اینرا پذیرفته و مانده در حصاری از دیوارها ، بی هیچ ستاره ای و در آرزوی لحظه ای تنهایی...

سر به زیر





نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٩






ما محکوم به زندگی هستیم و عشق تنها راه آزادی ست ...


نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱






عشق زمان را می فرساید ؛ و زمان عشق را...


نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٠






استاده ام چو شمع ، مترسان ز آتشم ...


نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٦






گفتی بگذار نبینمت ؛ شاید دوستت بدارم !

گفتی ...

گفتم نمی خواهم دوستم بداری !

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱۱






این یک تمرین است ؛ گرگم به هوای احساسات ثقیل در واژه های پوشالی .

حالا می فهمم :

چرا وقتی احساس به معراج می رود ؛ واژه ها به چال میدان سقوط میکنند؟

 

تو راست می گفتی ؛  برای لذت بردن از شنا ، باید غرق شد و برای سبکتر شدن از اقیانوس ، باید رویای ماهی شدن را از یاد برد چرا که ...  

تنها نسیم است که کوهستان را کویر می کند .

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۱






ديگر تمام شد ؛ بايد برای روزنامه پيام تسليتی بفرستم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳






باران يک روز قطع خواهد شد


و پيوند ما هم، يک شب ...


باران در زلالی اشک هايم مفقود شد


و شب در سياهی سينه ات ...


کاش ميشد زندگی کنيم ؛


ديگر فرقی نمی کند ، با هم يا بی هم ...






نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٥






آنقدر واژه ها هرز رفتند که بهتر است سکوت کنيم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٢






چقدر روح محتاج فرصتهايی ست که در آن هيچکس نباشد .




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٥






ره آوردهای خاص زندگی در سکوت تقديم می شوند ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۳






دوستت دارم

آنقدر که می بوسمت ؛ می گذارمت کنار ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢۸






 

هیچکس نیست

که بتوان دستش را گرفت

همگام خیسی جاده ها شد

در اثنای ثانیه ها قدم زد

سبزی چمن را له کرد

به سرتاپای درختان خندید

برای خشکی کویر اشک ریخت

به حال سرخی شقایق ها دل سوزاند

حسرت پرواز پرستوها را خورد

همراز ماهیان برکه شد

...

 

 

 

هیچکسی نیست .

فقط من مانده ام و من و من و من ...

ازدحامی از م+ ن : فرزند آینه های موازی .

نه ! ! !

آنقدر بزرگ نیستم که محاط دنیای مان شوم ؛ تو نیاز منی .

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٠






من کویرم ؛

              و تو دریا ...

من در اسارت کشاله شنها

                   و تو در آستانه آسمان زمینی .

 

من از ریشه های دهشتناک وابستگی می هراسم ،

                       و تو مبتلای غرق شدنی ...

                                      من کویرم و تو دریا ...

 

                          باورم کن ؛ چه تفاوت دارد ؟

 

کویرها ، دریاهای مرده اند .

        مارها ، فسیل های تاریخی ماهی ها ؛

              کاکتوس ها بقایای سرخس ها و جلبک ها ؛

                      سراب ها ، یادگار رویایی موج ها  . . . 

 

همه رفته اند ؛

                همه ...

فقط شن ها مانده اند ؛ همان شن ها ...

                            باورم کن ؛ من همان شنم :

                                                چه دریا باشی ، چه کویر ...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٩






 

کوچه خلوت پاییزی ؛

در سمفونی برگها و کفشها .

پنجره های بسته شده در تردید ، پرده های سیال و وهم آلود .

ساعت مچی ام که زیر باران غرق شد و مرد .

سراب های دیوار نما و بمبست های بارانی .

 

کوچه به دریا ختم می شود ؛ مرا قایقی باید ...

قایقی برای عبور ، تا قیامت

از اینجا ، تا دیار مسافران تنها :

 دیاری که دیار هیچکس نیست .

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٤






گل سرخی به او دادم؛گل زردی به من داد...!

برای يک لحظه نا تمام ؛ قلبم از طپش افتاد..

با تعجب پرسيدم:مگر از من متنفری؟!

گفت:نه!باورکن؛نه!ولی چون تو را واقعآ دوست دارم؛

نميخواهم پس از آنکه از من کام گرفتی؛

برای پيدا کردن گل زرد؛زحمتی بخود هموار کنی...

                                                      کارو




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٦






 

بارانم بگو که خواهی بارید ؛

بگو که اهانت های یک چتر بر سر را خواهی بخشید .

بگو ،

حرفی بزن ...

که سکوت ناودان ها  دارد دیوانه ام می کند .

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٢







سفر آغاز کردم ؛ تا شاید دیاری نو ، آغازی نو باشد .
نه ! هر جا که روم ، هر جا که باشم ؛ سوزندگی یادت به آتش می کشد مرا ...
آری ! این خود سوزی یک در راه مانده است .تقلای مجهول یک مسافر خسته ؛ که هر چه می رود ، نمی رسد . . .



نویسنده : sarbezir ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢۸






نخواستن ،توانستن است !!!




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۸






 

کمتراز یک ماه گذشت ؛ و برای من بیشتر از یک سال .

باورکن دوسستت داشتم !

و دلم میخوا ست بدانم چقدر دوستم داری ؟ ... ؛ فهمیدم !

نمیدانم ، شاید دیگر ...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱۱






 

به دوستام که ميگفتم شيشه ها  هم دل دارن

  بهم ميخنديدن اما من به چشم خودم ديدم

وقتی  يک  روز سرد روی شيشه نوشتم

 من خيلی تنها هستم

برام گريه کرد.

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۳۱






 

 

 

نمی دانستم . . .

کلبه های کاهگلی از خاک می رویند ، روی زمین پر و بال می گیرند ، زیر آفتاب به بلوغ می رسند و با یک نسیم می میرند .

ديشب فهميدم وقتی . . .

 § نسيمی شمعدانی های سرخم را از گلدان یادگاری ات آزاد کرد . §  

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۸






اگر ننویسم ؛ می میرم .

اگر بنویسم هم ؛ می میرم .

ولی من ترجیح می دهم بنویسم و بمیرم :

 

اشکهای این روزها چقدر رنگی اند ، دیگر آن زلالی روزهای کودکی را ندارند : آن روزها اشکم طنابی می شد که به معراجم می برد و این روزها ریسمانی ست نخ نما که قعر چاه را نصیبم می کند .

 

" ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند ... "

 

     آری

 

           " گریه هم کاری هست ... "

 

 ولی افسوس ... غم به جایی می رسد گاهی که توان گریستن را هم ، می گیرد :

 

امشب آسمانم بارور از ضجه ای بارانی ست ؛ کاش رعدی بشکند این بغض سنگین را .

ببار ای آسمان ببار ، بر ارتعاش مژه نالانم ببار . ابر سیاه خاطرات ، چشم براه طوفانی ست ؛ دریغا نیست شبنمی حتی .

...

یک روز تراکم قطرات اشکت غرقم کرد و حالا صحرای خشک عاطفه ات می سوزاند مرا . یک روز بهار بودی ؛ سبز ، و شکوفه های بهار نارنج ، تاج تمنایت بود و من تنها سکوت ... و حالا پاییزی ؛ زرد ، و شکنندگی برگها در پایکوبی یادها ، قصاص سکوت ترد بهاری من است .

 

   " سر به زیر  "

 

 

 

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٦






غروب آن روز هم، باران می بارید . همان روز که برای همیشه، دادگاه انفرادی ات محکوم به ندیدنت کرد مرا . روز آخر هم ، مثل همیشه قرارمان ؛ ته آن کوچه بمبست ، نرسیده به پوسیدگی های دیوار بتنی ، کنار همان بوته رازقی وحشی : همان رازقی ، همان رازقی که صفحه صفحه سفید دفتر شعرم با حضورش رنگ می گرفت ، همان رازقی که بوی گس اش خاطرات کهنه همقدمی هامان را مرور می کرد . همان رازقی های سپید که تمام روز با دستهای حقیرم به استواری نخ پناهشان می دادم ، تا غروب که شود بفهمانمت که چقدر گریبانگیری دشوار است ، و تو می خندیدی و می گفتی : " عاقبت با طنابی که از این رازقی ها خواهی بافت به دارم خواهی آویخت ... " و باز می خندیدی ...

روز آخر خوب یادم هست : کوچه مثل همیشه خلوت بود . خاکش بوی سکوت می داد . فقط گاهی ، نگاهی می پائیدمان ، مثل همیشه ، از پشت پرده زرد همان ساختمان سیاه . صدای ناله سار می آمد ، ضجه سینه سرخ و قلبم که دیوانه وار می تپید . همهمه تصادم خاطراتمان غوغایی کرده بود و تو همچنان تلاش می کردی گره کور نگاهان را باز کنی و باز تلاش می کردی ... روز آخر رازقی های معطر سفید ، بوی تعفن مرمر های سیاه آن ساختمان تزویر را می دادند ؛ همان ساختمان که سایبانش اول مکانی بود که انتخاب گامهای مشترک را توجیه کرد .

یادش به خیر آن غروب بارانی که اولین گره نگاهمان بسته شد . گرهی که انتهای اوجی بود که ابتدای ابتدای سقوط معنی شد .

لرزش صدایم در غوغای ناودان گم شده بود :

_ " غریبه ؛ چتر من به اندازه دو نفر هم ، جا دارد . "

یادم نمی رود ؛ لبخند ردی ... وای بر من ... دنبالع دار من گذشت و این آغاز  بدبختی من بود . این آغاز بود . یادت نیست ؟ روز آخر چه ؟ غروب روز آخر که حتما یادت هست . همان غروب که باران میبارید و تو گردنبند بافته شده از رازقی های پلاسیده را به جوی آب سپردی ؛ و ناباورانه گفتی :

_ " راهی که انتخاب کردیم ، کوره راهی بود که به هیچستان جدایی رسید . "

التماست کردم :

_ " بگو چرا ؟ زبان از بار دل کم می کند . تو را به خدا بگو چرا ؟ "

نگاهم کردی سرد . گفتی :

_ " نه ، مزه خاطرات فراموش کردن آنهاست . "

زار می زدم :

_ " تو چه فراموشکاری ! پیمان بسته بودیم ، که پیمان نشکنیم هرگز . "

و باز آن لبخندهای همیشگی :

_ " آغاز ، بینش ها را رد می کند ؛ ولی ، باید بینش پایان داشت . "

_ " نمیفهمم ، کتاب باکره نگاهت پر از واژه های مجهولند ، نمی فهمم ... "

قسمت دادم :

_ " تو را به خدا بلوا نکن ؛ خلا ناشی از نبود حضورت تا حصار خرد کردنم پیش خواهد رفت . یاد همگامی هایمان روی جاده های خیس مچاله ام خواهد کرد . حس دلهره زمزمه های حضورمان ( هر وقت و هرجا که باران ببارد ) به هق هقم خواهد انداخت . کمرم خواهد شکست ؛ خاطرات روزهای باهم بودنمان ، عجیب روی دوشم سنگینی می کند . ( خاطرات روز بارانی آغاز و خاطرات بارانی روز وداع ... )

چه کنم ؟ خسته ام ، عریان ... کوکم کن ، بنواز مرا ... سازم کن بنواز مرا ...

ساز بنواز که ناز یار به پایان رسید ؛ ساز بنواز که زخمه ات ، زخم از دلم بگشاید . بنواز ، دارد کرم می کند سکوت ، دارد کرم می کند ...

فریاد زدم :

_ " بی وفا ؛ یادم باشد که یادم باشد از یادم بردی . "

تو روی برگرداندی ، رفتی زیر همان سایبان ، سایبان شوم همان ساختمان سیاه ( که در ناچیزی به قامت حقیر ارباب می مانست . ) دستی پرده زرد پنجره های خیس ساختمان را کنار زد و نگاهی ... همان که همیشه می پائیدمان ...

 

_ " تو مرا به که فروختی ؟ "

                                                            

 

" سر به زير "    آذر ماه هشتاد و دو

 

 

 

 

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٤






 

 است . روز  . روز عشق های پاک ...   14 Feb.

 

این روزها م پره از تنهایی ؛ تعفن تنهایی دیگه داره خیلی آزارم می ده .

این روزها فاصله ها عجیب شکنجه م می کنن . و دریغ ( یه دنیا دریغ ! )  که فاصله ها  بچه ی نزدیکی هان . یادش بخیر : 

      !!! Hold on  

امروز در همون حال که قهقهه های دو رگه در فضای سطحی شهر می پیچه ، شاید اشکهای بیصدای یک تنها ( یک تنهای تنها ! ) سرود رهایی ه یه بغض باشه .یه بغض ه  نیمه شکسته از یه همراهی ه نصفه و نیمه ، همراهی ما ...

باور نمی کنم . اصلا ؛ یعنی نمی تونم اونقدر ساده لوح باشم که باور کنم : " تنهایی من بزرگه . " حتی نمی توانم اونقدر عاقل باشم که زمزمه ای ( شاید از سر ازدحام واژه های پوشالی ) کمرم رو راست کنه :

 

این تصور وین تخیل لعبت است

                 تا تو طفلی پس بدانت حاجت است

چون ز طفلی رست جان شد در خیال

                  فارغ از حس است و تصویر و خیال .

 

نه ، نمی تونم ... این همونه که بهش میگن رخنه مرگ در زندگی .

و بازم همون دلخوشی قدیمی :

 

   " ... و چقدر خوبه که من تو رو دارم ... " .

 

 

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٥






حقیقت را نگفتن همان دروغ گفتن است ؛ فقط کمی کثیفتر !!!

این ایمیل از طرف یکی از دوستان برای من فرستاده شده :

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 


  ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !  



 

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢۱






خدایا به من بیاموز که چه چیز را به چه کسی بگویم و چه چیز را به هیچ کس نگویم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٦






هر کدام تنها به دنیا آمده ایم ، تنها هم از دنیا می رویم ؛ بی فایده است که برای پر کردن تنهایی بین تولد و مرگ تلاش کنیم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٢






با دم زدن در هواي گذشته          و نگرانى فرداهاى نيامده    

    زندگى را نذاركه از لابلاى انگشتانت

                                      فرو لغزد

                                              و آسان هدر رود .

رؤياهايت را فرو مگذار

       كه بى آنان زندگى را اميدى نيست

               و بى اميد زندگى را آهنگى نباشد ...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢






ناباورانه و سرد گفتم : " به امید دیدار " ...

دلم می خواست بدانم چقدر دوستم داری و فاصله چقدر تواناست در فرسایش عشقمان ...

اما نمی دانم چرا در این غروبهای بی تو دلم آنچنان می گیرد که فاصله مان طنابی می شود که حلقومم را وسوسه می کند .

ولی چه باید کرد ؟؟؟

راهی ست که خود بر گزیده ام ... تو را به خدا به من برای تجربه یک اعتقاد فرصت بده :

... " فاصله معیاری ست برای سنجش عشق های پاک  " ...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱۸






من اگر برخيزم تو اگر برخيزی همه بر می خيزند

                   من اگر بنشينم تو اگر بنشينی چه کسی برخيزد ؟

 

روز دانشجو مبارک ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٦






چرا فکر می کنيم که می تونيم خوب دروغ بگيم ؟

* رنگ رخسار خبر می دهد از حال درون ... *




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٤






 

وقتی روزها سرد می شود و قلبم را سردی فرا می گیرد ، آرزو می کنم غروب که می شود ؛ همیشه ؛ رفیقی با من باشد .

یک دوست قدیمی ، که او نیز از دیدن من دلتنگ شود .

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱۳






ای رو يه دوست می گه :

تا عشق وجود داره زندگی به درد سرش می ارزه ...

اين دفعه اومدم که بمونم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٦









نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٦






کوچک که بودم ... فکر می کردم آدمها چقدر بزرگند ! و ترس برم می داشت ! بزرگ که شدم دیدم ... چقدر بعضی آدمها چقدر کوچکند و باز ترسیدم ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢






ماهی ای به ماهی دیگر گفت : آن سوی دریای ما ، دریای دیگری ست که ماهیانی خوشبخت در آن زندگی می کنند . واقعا خوش به حالشان . ماهی دوم پاسخ داد : اشتباح محض ! اشتباه محض ! تو که می دانی اگر یه ماهی حتی اگزر یک وجب از آب دور شود می میرد ، پس چطور می توانی بگویی که آن سوی دریای ما دریای دیگری وجود دارد  ؟!      "جبران خلیل جبران "




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٠






کوئیلو ؛ پیامبری از جنس زمان که قدرت کلماتش مسیر زندگی ام را تغییر داد : 

"جهان و آنچه در اوست جز یک حقیقت نیست ."

"زندگی بیان خداست ، وقتی خدا از این دنیا حرف می زند همه می توانند آنرا تعبیر کنند .ولی وقتی به بیان روح تو می پردازد ، هیچکس جز تو نمی تواند از آن سر در بیاورد ."

"بزرگترین فریب دنیا این است که در یک لحظه از حیات خود ، مالکیت و فرمان زندگی را از دست می دهیم و تصور می کنیم که سرنوشت بر زندگی مسلط شده است ، همین نکته ؛ بزرگترین فریب دنیاست ."

"زمانی که واقعا خواستار" چیزی " هستی ، باید بدانی این " خواسته " در " ضمیر جهان "  متولد شده است و تو ، فقط " مامور"  انجامش در زمین هستی ... وقتی خواستار چیزی هستی ، همه جهان سعی دارد که تو به خواسته ات برسی ."

"در زندگی باید یاد بگیری که هر چیز و هر کاری قیمتی دارد که باید پرداخت ؛ و این است درسی که جویندگان واقعی سعی می کنند بیاموزند ."

"گاهی وقت ها بهتر است وقایع را همانطوری که هستند فراموش کرد ."

"هر کسی بخواهد می تواند آزاد باشد چون ، هیچ کس و هیچ چیز ، مانع"  آزادی "  او نمی شود مگر خود او ..."




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٢









نویسنده : sarbezir ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٠






خوب ... دیگر مطمئن شده ام تنها کسی هستم که پا به این خرابه می گذارم ... شاید به زودی سیستم نظر دهی رو هم حذف کردم ؛ آخه بی فایده ست...

 

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند

به  دشت  پر  ملال  ما  پرنده  پر  نمی  زند ...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٦






چه خام بودم :

"من گمان می کردم ، دوستی همچون سروی سر سبز ، چهار فصلش همه آراستگی ست . من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست . من چه می دانستم سبزه می ÷پمرد  از بی آبی . سبزه یخ می زند از سردی دی ."

من چه می دانستم ...

دوستی مان : روز های آندرومدا ، روز های کنکور ، روز های تابستان 81 ، روز های زرد پشت کنکوری و این روز ها ؛ که پر بودند از شادی ها ، غم ها ، موفقیت ها ، شکست ها ، تجربه ها ، دگر گونی ها و همه و همه خاطراتمان .

افسوس که اینجا همان جایی ست که هر انسانی تمام می شود .آری " زیر هجوم تیر غم شکست بغض انتظار " همیشه انتهای این جاده آنقدر باریک است که مجبوریم آنرا تنها " سیر " کنیم  .مثل همه ، ما هم از کنار هم می گذریم ... خاطراتمان را هم باد با خود خواهد برد . عظمت همراهی ، حقارت تنهایی و در آنگاه دیگر هیچ...

خاطرات با هم بودنمان روی دوشم سنگینی می کند .زمزمه های حضورمان ( زمانی که هنوز باران می بارید ) به هق هقم می اندازد . هم گامی های سبزمان روی جاده های خیس مچاله ام می کند . ولی افسوس چه می شود کرد : " میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست ."

آری ؛ تو بودی که گفتی : " صبر کن ... زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است ..."

پس چه شد ؟

 تابستان آمد ، هوا هم داغ شد . انجیرها هم رسید .

 پس کجاست زندگی ؟؟؟

کجاست پری ؟ : " تو ای پری کجایی ؟که رخ نمی نمایی ... "

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۸






 اين نگاه های خيره شکنجه ام می کنند ؛ کور بودم ای کاش ...




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۸






                                   

كرگدن‌ها دشمن‌ ندارند؛ دوست‌ هم‌ ندارند تنها سفر مي‌كنند و اگر سر حوصله‌ باشند اجازه‌ مي‌دهند كه‌ پرندگان‌ كوچك‌ روي‌شانه‌ شان‌ بنشينند و شكارهاي‌ كوچك‌ خودشان‌ را بيابند، اما كرگدن‌ها نه‌ شكار مي‌كنند و نه‌ شكار مي‌شوند. خوراكشان‌ علف‌هاي‌ خودرو است‌ و سيب‌ ترش‌ برايشان‌ حكم‌ چلوكباب‌ دارد... كرگدن‌ها رو به‌ انقراض‌اند و جز سوسك‌ها و يكي‌ دو جانور ديگر تنها موجوداتي‌ هستند كه‌ از عهد دايناسورها تا امروز دار وجود را تاب‌ آورده‌اند؛ صبور و منتظر و تنها و كمي‌ افسرده. كرگدن‌ها پوست‌ كلفتي‌ دارند كه‌ قدرت‌ تحمل‌ سختي‌ها را برايشان‌ هموار ساخته، اما در عوض‌ دل‌ نازكي‌ دارند كه‌ به‌ آه‌ مظلومي‌ در دلِ‌ سياه‌ شب‌ در اعماق‌ جنگل‌ مي‌شكند و اگر خوب‌ دقت‌ كنيد داخل‌ گودي‌ چشمان‌ كم‌ سويشان‌ كيسه‌ اشكي‌ است‌ كه‌ صورت‌ پرچين‌ و چوركشان‌ راتر مي‌كند... كرگدن‌ها نه‌ مي‌توانند به‌ چپ‌ نگاه‌ كنند و نه‌ به‌ راست‌ و نه‌ به‌ پشت‌سر. شايد در فراروي‌ خويش‌ هم‌ افقي‌ نبينند، اما خسته‌ و بي‌رمق‌ و منتظر به‌ روبرو مي‌نگرند شايد... يك‌ چيز ديگر هم‌ است؛ كرگدن‌ها خيلي‌ از عقل‌ بهره‌ ندارند، اما اگر پاي‌ عشق‌ در ميان‌ باشد كو حريفي‌ خوش‌ و سرمست‌ كه‌ پيش‌ دمش...


از :سيد علي ميرفتاح( به نقل از نيما)

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٥






یاس دیگر بوئی ندارد . اقاقی زمزمه اش را از یاد برده . جوانی غروب کرد . خاطرات سیاه شد . بن بست آخر عاشقی مرگ است . سکوت یادگار کودکی ام است . نفس کشیدن دشوار شده . یار ، یاد زندگی را تداعی می کند و حالا یاری نیست . دو قدم نگذشته از خاطرات آغاز ، پایان نزدیک شد . آغاز انتخاب است و پایان اجبار . وای ... کاش میشد زندگی کرد ؛ بدون آنکه عاشق بود . کاش می شد عاشق بود ولی زندگی کرد .

دوستی روزی بوی مریم می داد و حال مردابهای پر از مردار را تداعی می کند .عشق حایل دوستی هاست .عشق خود فاصله است .فاصله ای که پر کردن آن با اشک ( بقدر چشمان همه عشاق ) غیر ممکن است .

ساز بنواز که ناز یار به پایان رسید . ساز بنواز که زخمه ات زخم از دلم بگشاید . ساز بنواز که عقده های سکوت بر اندامم پیچیده ؛ حصاری تنیده که تمام خاطرات روزهای لبخندها، اشکها را به بند می کشد . کاش مرگ پایان بود .

نفسهای او را احساس می کنم .2 – 3 متری ، در رویای گریز ، افسوس کلام ، شبهه دوست داشتن ، اشک در چشمم و در دلش ... موسیقی در روزهای خاطره "سیر" می دهد مان .تار می نوازد . سوز نزدیکی در عین فراق ...آغاز ، بینش ها را رد می کند ولی باید بینش پایان داشت .

جدایی سخت است به همان اندازه که وصال آسان است . جدایی خیلی سخت است و یا حتی غیر ممکن . ولی خواه ناخواه پایانی و جدایی ای بر همراهی مان دست می یازد که ...

"و گر دست محبت به سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون"

"که ره تاریک و لغزان است ..."

سر به زیر 

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٩






الان که به روز های یکنواخت و طولانی ای که پشت کنکور دود شد، فکر می کنم .به روز هایی که در یک وجب جا ، زمان را می بلعیدم ؛ روز هایی که ثانیه ها به قدر سال ها طول میکشید ؛ روزهای زرد پشت کنکوری ... حالا که فکر می کنم چندان افسوس نمی خورم. اگرچه که برایم ممکن بود بتوانم لحظات شادتری را سپری کنم ولی مطمئنم لحظات پر بارتری از لحاظ معنوی را نمی توانستم بگذرانم . روز های پشت کنکوری که مملو بود از لحظات تنهایی و سکوت و اندیشه ... و ذهنی که پروازش مرا به ملکوت می برد ؛ تخیلی که از لذت سرشارم می کرد ؛ تعابیری که مفاهیم اصولی زندگی ام را جان تازه ای بخشید ...

من تا انتهای عمر به این روزها مدیونم . به نتایجی از تجربه و اندیشه که به هیچ شیوه دیگری ( جز سکون پشت کنکوری ) به من منتقل نمی شد . به غمی که معراج را برایم به ارمغان آورد و کفری که اوج ایمانم شد .

در درون کعبه رسم قبله نیست ..... چه غم ار غواص را پاچیله نیست




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٦






سر گردانم ؛ پر ام از خلا و از تهی سرشار ...نمیدانم و شگفتا حس غریبی ست وقتی ندانی دل تنگ چه هستی ، دلت هوای که را کرده ... و این اوج تنهایی ست . چه بگویم ، کاش می شد احساس را مکتوب کرد ، آنرا کشید یا روی آن نت گذاشت ؛ آنرا فریاد زد ... افسوس .

امروز یک حفره بزرگ در زندگی 19 ساله ام احساس کردم ؛ دلم گرفت و امان از دل وقتی بگیرد ...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٥






دوستان عزیز من قدر سفر( از کالبد مادی ) را بدانید ؛ که :

سفر عبور نیست ؛ ابتلای رفتن است . سفر انتخاب فاصله است . سفر حرکت روی منحنی تردید به دنبال گریز از کالبد است . سفر رابطه لطیف بقا ست ؛ نقطه حساس آینه است . و غروب جلوه سفر است . مسافر همیشه تنها ست و غربت غبای او ، عشق هدفش ، احساس زمزمه اش . مسافر تنهایی را تفسیر نمی کند . سکون را معنی نمی کند .  مسافر رودخانه ایست که تنها زمان مرگ به دریا می رسد . مسافر بوی یاس ها در ایوان کودکی را ، به بوی خاک جاده می فروشد . و در حراج زندگی حیات را قربانی می کند . هویت مسافر هرگز روی سنگ های سیاه حک نمی شود . هرگز زمزمه اش تکرار نمی شود . نگاهش سست نمی شود . مسافر هرگز  نمی ایستد . بدان هنوز جایی هست  که مسافر با گام های برهنه اش لذت را به زمین هدیه کند . هنوز راهی هست که بکارتش امید سفر باشد . خورشید غروبش چسبیده به جاده و خط های کناره اش در تقاطع . آری " عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد . "

دوستان عزیزم از سفر نهراسید ؛ سفر را آغاز کنید و نگویید : " لعنت بر سفر که هر چه کرد او کرد... "

آری  آری؛ زندگی یعنی گذشتن و ماندن یعنی مرگ ...

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳






 

دو ستان عزیز من بدانید که :

میان " بیگانگی" و "یگانگی" هزار خانه است . آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد . کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما .آنها با ما به گرد یک میز می نشینند , چای می خورند, می گوییند و می خندند . "شما" را به "تو" و "تو" را به هیچ بدل میکنند . آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند .  می نشینند تا بنای تو فرو بریزد . می نشینند تا روز اندوه بزرگ . آنگاه فرا رسنده نجات بخش هستند .آنچه بخواهی برای تو می آورند . حتی اگر زبان تو آنرا نخواسته باشد . و سوگند می خورند که در راه مهر, مرگ , چون نوشیدن یک فنجان چای سرد , کم رنج است .تو را نگین می کنند در میان حلقه گذشت هایشان . جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند –  و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت . زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه یی ضربه های تند توفان را تحمل میکند ؛ آن توفان که تو را- گل های خشک شده لا به لای کتابت را – در میان گرفته است . آنها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند . بر فراز گردابی که تو لحظه های آخر را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند : من! من! من! 

آری باید ایشان را در آن لحظه های دردناک  بازشناسی . باید که وجودت در میان توده مواج و جوشان تشکر˚  معدوم شود .  باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی انتهای "هرگز از یاد نخواهم برد" بروید .آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهدخرید؛ دستی که فریاد می کشد : من! من! من!  و نگاهی که تکرار می کند : من!!!

دوستان من در همه چیز حتی اصول شک کنید . باکی نداشته باشید و مطمئن باشید اعتقادی که بعد از تردید ایجاد شود ارزشی دو صد چندان خواهد داشت .

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱






من دوباره اومدم ...

می خوام از اول شروع کنم . نظر شما چيه؟




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳٠






دور ها آوايی ست که مرا می خواند . قايقی بايد بسازم يرای پشت درياها ؛ شايد شهری باشد . همنورد افق های دور بايد شوم . زاد رهم بر دوش .
ـ اما به کجا چنين شتابان ؟
ـ هر جا که پيش ايد . شايد همان راه بی برگشت و بی فرجام .
وداع خواهم کرد : با ديار يار... با خانه ای که آتش گرفته ست ؛ آتشی بی رحم... و اين يادگار سيلی سرد زمستان است .
رخت ها را خواهم کند ؛ حتی اگر آب در يک قدمی نباشد .
و زندگی خواهم کرد ؛ حتی اگر شقايق هم نباشد .
و برای همه زخم هايی که روح آدمی را آهسته در انزوا می خورد مرهمی خواهم يافت .
و خواهم رسيد ؛ حتی اگر فاصله ای باشد .
... يه ماه تا کنکور و آخرين تمرين های مردانگی سر به زیر ...


نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۳






ارزش هر انسان به حرف هايی ست که برای نگفتن دارد ... و اين هم ناگفته های اين روز های من : يادداشت های تنهايی


نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٧







عشق وحشي ست و وحشي تر از آن عشق است .
خط دايره ايست به شعاع بي نهايت .
انتظار باران باران را به تاخير مي اندازد .
يك روز ماهي از آب سبك تر خواهد شد .
دايره در اثبات تساوي بودن شعاع هاي خود بر گرد مركز خود خم مانده است . تا كي ميتوان شعاع هاي دايره را به پيروي از يكديگر محكوم كرد .
كسي كه چيزي نمي داند چيزي را از دست نمي دهد .
پرنده با خواب ديدن پرواز نمي كند .
براي بدست آوردن دست كم بايد يك دست داشت .
خدا بزرگتر از آنست كه عادل باشد .




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱







حيات نشئه تنهايي ست .
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال .
دچار يعني عاشق ؛ دچار بايد بود .
چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك دچار آبي بيكران دريا باشد .
غم ؛ تبسّم پوشيده نگاه گياه است .
غم ؛ اشاره محوي به رد وحدت اشيا ست .
نه وصل ممكن نيست ؛ هميشه فاصله اي هست .
عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشيا ست .
و عشـق صداي فاصله هاست ؛ صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند .
خوب ميدانم كه هيچ ماهي هرگز هزار و يك گره رودخانه را نگشود .
شراب بايد خورد و در جواني يك سايه راه بايد رفت ؛ همين .
حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوّا ست .
ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس .
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
وسيع باش و تنها و سربه زير و سخت و چونان كرگدن تنها سفر كن .
ولي مكالمه يك روز محو خواهد شد و شاهراه هوا را شكوه شاهپركهاي انتشار حواس سپيد خواهد كرد .
عبور بايد كرد و همنورد افقهاي دور بايد شد و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد .



نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱






زندگی:
زندگي رسم خوشايندي ست.
زندگي بال وپري دارد با وسعت مرگ ؛
پرشي دارد اندازه عشق .
زنگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من وتو برود .
زنگي جذبه دستي ست كه مي چيند .
زندگي نوبر انجير سياه ؛ در دهان گس تابستان است .
زندگي ؛ بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه شب پره در تاريكي ست .
زندگي حس غريبي ست كه يك مرغ مهاجر دارد .
زندگي سوت قطاري ست كه در خواب پلي مي پيچد .
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيما ست .
زندگي شستن بشقاب است .
زنگي يافتن سكّه ده شاهي در جوي خيابان است .
زندگي * مجذور* آينه است .
زندگي گل به * توان * ابديّت ؛
زندگي * ضرب * زمين در ضربان دل ما ؛
زندگي * هندسه * ساده ويكسان نفس هاست .
زندگي چيزي است ؛ مثل يك بارش عيد ؛ يك چنار پر سار .
زندگاني سيبي ست ؛ گاز بايد زد با پوست .

مرگ:
مرگ پايان كبوتر نيست .
مرگ وارونه يك زنجره نيست .
مرگ در ذهن اقاقي جاري ست .
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويــد .
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .
مرگ در حنجره سرخ گلو مي خواند .
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .
مرگ گاهي ريحان مي چيند .
مرگ گاهي ودكا مي نوشد .
مرگ در شايه نشسته ست ؛ به ما مي نگرد .
ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است .
اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت .






نویسنده : sarbezir ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢






عشق اوازي نيست كه يك رهگذر به ياد بياورد ؛ بخواند وبعد فراموش كند .
عشق انحلال كامل فرديت است در جمع .
عشق به چيزي شبيه اسوئگي محتاج است .
عشق تن به فراموشي نمي سپارد ؛ مگر يكبار براي هميشه .
عشق يك پياله اب خنك است براي تشنه هميشه تشنه . غلبه نهايي بر عطش ؛ مرگ اعتبار نهايي اب است .
عشقي كه محصول ترس از تنها ماندن باشد ؛ عشق نيست .
عشق قيام پايدار انسانهاي مقتدر است در برابرابتذال . با اين وجود عشق يك كالاي مصرفي ست ؛ نه پس انداز كردني .
بدون مكالمه عشق به جان كردن مي افتد .
رسيدن به معشوق پله اول مناره ايست كه براوج ان اذان عاشقانه ميگويند .
مرد تنها يكبار عاشق مي شود ؛ هرگاه به كسي برخوردي كه گفت دو بار عاشق شده بدان كه هرگز عاشق نشده است .
عشقي كه محصول ترس از تنها ماندن باشد عشق نيست .
صدايي كه از در نيمه باز مي ايد شنيدن دارد .
عشق يعني فنا شدن فرد توسط فرد و زندگي بالعكس ان .
غم و عشق سكوتي اند كه در چشم فرياد مي زنند .



نویسنده : sarbezir ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢






نام :
سر به زیر
متولد :
همین جا ( لای این شب بو ها یا پای آن کاج بلند )
ساکن :
سلول اراده
سال تولد :
1363
شماره شناسنامه :
به خاطر ندارم .
شغل :
پشت کنکوری
محل کار :
همان سلول اراده
صفت شاخص :
مغرور
صفتی که نداری :
اراده
تجربه بزرگ :
شکست جزئی از زندگی ست .
بهترین دوست :
خدا ( که سخت دوستم دارد )
بدترین دوست :
خدا (که برای آدم شدنم سخت ترین عذاب هایم میدهد .‌ )
زیبا ترین جمله :
تا شقایق هست زندگی باید کرد .
زشت ترین جمله :
تسلیم امن ترین راه فرار است .
زیبا ترین غروبی که تجربه کردی :
غروب عاشورا
زشت ترین غروبی که تجربه کردی :
بقیه غروب ها
سوالی که دوست داری از تو بپرسند وجوابش :زندگی یعنی چه ؟ - نمی دانم .
سوالی که دوست نداری از تو بپرسند .چرا ؟
چرا ؟
عشق :
نمی توان انرا شناخت ( مثل بن لادن )
زندگی :
چو دانی و پرسی سوالت خطاست .
تجربه :
چیزی که عبرت گرفتن از آن سخت تر از خودش است .
سکوت :
وقتی ست که فریاد بمیرد .
فرمول زندگی :
E=mc²
مجنون :
احمق بود .
لیلــی :
شهیــد
فرهاد :
با اراده ولی احمق
شیرین :
سخت تر از بیستون
خسرو :
تیزهوش
خط قرمز :
حتی به آن نرسیدم .
پلـــــه :
همیشه رو به بالا نیست .
اوج :
چیزی که بشر هراس سقوط را به تجربه کردنش می بازد .
پرواز :
روزی یک بار و هر بار هم یکجا
سقوط :
ثمره پرواز وقتی بال نداشته باشی .
مرگ :
بزرگترین آرزوی انسان پس از سقوط
دنیای آخرت :
باید صبر کرد .
خاتمـی :
بازیچه
گل مریم :
بوی خـدا می دهد .
نیایش :
اشکی که آخر شب تو را به ملکوت میبرد .
دریا :
فقط آب دارد و کمی شور ...
کویر :
اراده به حرکت را دیکته می کند .
عدالت :
ندیده ام .
خوب بد زشت :
همه جزئی از وجود آدمی انـد .
خدا :
تنها تکیه گاهم بوده .
اسلام :
شود .up-to-date باید
علی :
مظلوم همیشگی اریخ
زینب :
خدای فریاد با جامه سکوت حسین ...
طناب :
وسوسه مرگ است .
کلید :
شاید بیفایده تری چیز : خودش قفل می کند خودش هم باز می کند .
قلم :
توتم علی ست .
ساعت :
در یک جا ایستاده : ولی همواره حرکت می کند .
زمان :
سریعتر از نور
نور :
تا تاریکی نباشد بی معنا ست .
تاریکی :
چشم ها را باید شست ...
خون :
مایه حیات
آب :
مایع حیات
خواب :
مرگی که خود انتخابش می کنیم .
یأس :
خوره اراده ست .
یاس :
بوی جدائی میدهد .
زازله :
نابودی ...
چسب :
وصال با جبر .
فراق :
نچشیده ام .
ظهر داغ تابستان و ...
هندوانه سرخ آبدار
بوی ِ ؟
نـــان
یه زمزمه :
تو ای پری کجائی ؟
آش با جاش ؟
بستگی داره کاسه داغتر از آش باشه یا نه !!!
دوغ یا نوشابه ؟
دوغ با دیزی نوشابه با پیتزا
پاپ یا کلاسیک ؟
کلاسیک
چه سازی ؟
آنچه از دل بر آید .
معیار ازدواج :
فکر نکردم .
معیار دوستی :
درد مشترک
مادر :
ردّ پای خدا در زمین
جنس زن :
لطیف امّا خطر ناک !!!
اینتر نت :
دنیائی از جنس شیشه
Chat
رهایی از قید هویت
e-mail
همان نامه پستی خودمان است فقط کمـــی سریعتر می رسد .
Hacker
زیرک جسور ولی بی وجدان
کار گروهی :
از همه نوعش را میپذیرم جز نمازش را .
شطرنج :
فقط مات شدن هایش دز ذهنم تداعی می شود .
عینک :
چشمی که اشک نمی ریزد .
خورشید :
ستاره ایست .
شب امتحان :تا صبح : خماری و اضطراب ...
امتحان :
دادگاهی ست تا قربانی ات کنند .
کنکـــــور :
یک سنجش کــــور
پول :
نداشتنش مصیبت میاره ؛ داشنش بیشتر .
رایانه :
خیلی خر خون است .
ایران :
هویت ملّی ست .
ایرانی :
غیر قابل پیشبینی
بادکنک :
تر کاندنش بیش از باد کردنش درد سر دارد .
پروانه :
پرواز می کند ولی پر ندنرد .
الهام :
گرفتنی ست ؛ امّا به سختی !!!
زبان فارسی :
مثل جاده چالوس است
سیگار :
خیانت به خود و جامعه
جنس مخالف :
دلهره ؛ شوق : فقط برای هیچ .
زیبایی :
باید در نگاه باشد .
حافظ :
خوش زبان ؛ خوش شانس و کمی هم رند
مولوی :
یک نابغه ی بد شانس
پائولو کوئیلو :
پیامبری از جنس زمان
جوانی و ...
نرود میخ آهنین در سنگ
برنامه ریزی :
اجرا کردنی نیست .
سیاست :
مصلحت
کتاب :
پنجره ایست در دیوار مابین انسان و حقیقت .
ماه :
ماه مصنوعی الماس خداست .
تلفن همراه :
تزئینی پر مصرف
عروسک :
همراز خلوت های شبانه
لبخند :
اگر با ادویه اشک باشد شیزین است .
تقلّب :
اضطراب ؛ تلاش و آخر هم هیچ ...
سادگی :
فقط در نیزار های کنار مرداب انزلی یافتمش .
موسیقی :
روح پاک زندگی ست .
نیمه گمشده :
نیمه دیگری از خود ما ؛ که هرکز هم نمی یابیمش .
هنر:
نوع ناب زندگی ست .
خاطره :
خوب و بد آن افسوس آور و زجر دهنده است .
ستاره :
میخ هائی ست تا آسمان بر سرمان فرو نریزد .
کاش :
کاش میشد راهی احساس شد .
مرداب :
دریایی که میمیرد .
سراب :
دریای بی آب
چشمه :
جوشش ؛ انهم از دل خاک .
اسیر :
در رویای آزادی
تشنه :
عطش لذت بخش ترین درد هاست .
خاک:
هرگز از زیر به آن ننگریسته ام .
ریاضی :
زبان مشترک برای گفتگوی تمدن ها .
رنگین کمون :
خیلی زیباست ؛ حیف که دو رنگه !
خانواده :
رسم قشنگیه .
چتر :
برای آنان که دو رنگند و هراس باران دارند .
تلاش :
اصل زندگی ست .
مرد :
گر دست فتاده ای بگیری مردی .
تنهایی :
زمانی برای رخنه خدا در دل ها .
جنگ :
زندگی جنگ است جـانـا ؛ بهر جنگ آماده شــو .
نسل سومی :
خلاق ؛ زود رنج و کمی هم الکی خوش .
بهار :
زیبا ؛ بی وفا ( زود گذر )
تابستان :
خستگی از تعطیلی .
پائیز :
با همه چند رنگی اش بی ریاست .
زمستان :
با همه ی یک رنگی اش ریـــا کار
هوابس ناجوانمردانه سرد است ؟!
سرت گرم و دلت خوش باد
سلام :
سر آغاز درد ناک یک وداع
شب تاریک و...
بیم موج گردابی چنین هایل
غربت :
جایی که تنفس به قدر زندگی دشوار می شود
تازه وارد :
محتاط دقیق و همرنگ شونده ...
15 سالگی :
آغـــاز به تجربه ها سر وسامانی میدهد
16 سالگی :
سن انقلاب در وجود آدمی : یا سقوط یا معراج
17 سالگی :
تشویش ؛ لذت های رمانتیک و غمی که تو را به اوج میبرد .
18 سالگی :
جائی که زمان ایستاده !
رهگذر :
شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
سفر :
راه رهائی برای التیام بخشیدن به همه خاطرات تاریک حضور .
برف :
قلب را جلا میدهـــد ؛ اگـر در شب ببــارد .
پنجره :
روح مهربان اتق است .
کلاه :
گذاشتن و برداشتنش درد سر آفرین است .
فاصله :
معیاری ست برای سنجش عشق های خالص .
بوی جوی مولیان آید همی ...
عشق حرکت دو نفر به سوی هم نیست ؛ هرکت دو نفر در کنار هم است .
یک دعا
خدا هیچ ملتی را به درد بی ارادگی دچار نکند .:
یک نفرین :
خدا کند عاشق شوی .
یک نصیحت :
به همه چیز ( حتی اصول )شک کن .
یک اعتقاد :
آهن باید گداخته شود تا فو لاد گردد .
انسان :
ثمره غفلت رنگین حوّا .
سالها بگذشت ولی ...
بشر هنوز انسان نشد .
پیمان :
بسته میشود ؛ تا شکسته شود .
یک بیت :
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد .
دردِ...
بی درمان علاجش آتش است
فرصت :
زود دیر می شود .
عبور :
عبور باید کرد .
گریز ؟ از چه ؟
آنچه اجبار را توجیه میمند .












نویسنده : sarbezir ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٧






انها كه تا صبح بيدار مي نشينند ستايشگران بيداري نيستند .
نفرين بي ريا ترين پيام درماندگي ست و دشنام براي او برادري ست حقير .
التماس شكوه زندگي را فرو مي ريزد ؛ تمنا بودن را كم رنگ مي كند و انچه از هر استغاثه به جا مي ماند ندامت است .
ميان بيگانگي و يگانگي هزار خانه است . انكس كه غريب نيست شايد دوست نباشد. خيلي ها هستند كه با ما دور يك ميز مينشينند و شما را به تو و تو را به هيچ بدل مي كنند و مي خواهند تلقين كنند گان صميميت باشند امّا ...
تمام كساني كه بين ديوار ما هستند انتظار فرو ريختن عذابشان ميدهد .
ايمان نياز به ازمودن را مطرود مي كند .
درست است كه هر سلام سر اغاز دردناك يك خداحافظي ست امّا وداع هم پايان نيست ؛ سلامي ست براي اغازي ديگر ...
تقدير يك انجماد غير ارادي ست.
ترس سوغات اشنايي هاست .

گريز اصل زندگي ست ؛ گريز از هر انچه اجبار را توجيه مي كند .
درد تن درد روح را سبكتر ميكند .
بالش نرم شراب شبهاي خالي زندگي ست .
دوستي هاي قديمي مانند پولهاي كهنه تنها با نوار چسب زنده ميمانند.
زمان جاودانه بودن هر چيز را نفي مي كند .
پوسيدگي بر هر انچه پنهان شده دست مي يابد و تنها افسوس بر جاي مي ماند .
تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن اسانتر است .

زمين تشنه شكستن اجسام است .
پنجره روح مهربان اتاق است .
ما در روزگاري هستيم كه ميشود بسياري از چيز ها را ديد و باور نكرد وبسياري از چيزها را نديده باور كرد .
هيچ پاياني به راستي پايان نيست . در هر سر انجام مفهوم حقيقي يك اغاز نهفنه است .
احاس رقابت احساس حقارت است . من از چيزي كه دو انگشت بر باور كرد . او باشد انگشت بر مي دارم .
اهنگها تنهايي را تسكين مي دهند ؛ امّا تسكين تنهايي تسكين درد نيست .
اصوات بي دليل ترين جاري شدگان در فضا هستند. وقتي همه مي گويند هيچ كس نمي شنود . به خاطر داشته باش سكوت اثبات تهي بودن نمي كند و اينك انكه مي گويد تهي ست ؛ بيدليل نيست كه رفتگران شب را براي كار انتخاب مي كنند .
هيچ عابري اخرين عابر نيست؛ بدان كسي است كه خواهد امد .
رفتن ستايشگر ايمان است وبازگشت مدّاح تقدير .
يك مفلوك ترين و پژمرده ترين اعداد است .
فرق انسان و كوزه اين است كه وقتي انسان مي ميرد و خشك مي شود ديگر حرف نمي زند . امّا كوزه وقتي خشك مي شود تازه شروع به حرف زدن مي كند .

كتاب ديوار ؛ نه پنجره ايست ميان انسان و واقعيت .
فاصله معياري ست براي انتخاب ارتفاع صدا .
از بيم همصدا شدن با بد صدا ها كه نمي توان بي صدا بود .
به اينده بنگر ؛ چرا كه بسيار زود حال ميشود .
هيچ چيز همچون اراده به پرواز پريدن را اسان نمي كند .
داشتن خوشبختي نمي اورد ؛ همانطور كه نداشتن .
ادبيات تقليد زندگي ست ؛ نه خود ان .
هنر نوع ناب زندگي ست ؛ با اين حال تا كسي طعم درد را نچشيده باشد ؛ نمي تواند انرا بكشد ؛ بنويسد يا بخواند .
لذّت ترساندن عميق و پايدار است . به همين خاطر است كه مترسك هرگز از ايستادن در دشت خسته نمي شود .
زبان استخوان ندارد ولي به راحتي استخوان مي شكند .
مزه خاطرات فراموش كردن انهاست .
حرفي كه گفتنش دشوار باشد شنيدنش دشوار تر است .
به دوستانت نزديك باش ولي به دشمنانت نزديكتر .
زمين باش امّا به اسمان بنگر .
هرگز حصاري از اينه به دور خودت نكش كه باعث مي شود خودت را هم گم كني .
بيا بر پس قلعه هاي غرور روي قلّه هاي افتخار پرچمي از خضوع را به اهتزاز در اوريم .
عقل وسيله اي ست كه با ان فكر مي كنيم كه فكر ميكنيم .
عدم بهتر از زشتي نيست . ( همواره سعي كن + باشي نشد – باش امّا هرگز صفر مباش . )
وجدان قويترين نيروست .
كشتي نوح را اماتور ها ساختند و تايتانيك را حرفه اي ها .
مطمئن باشيد كه اگر والدين شما داراي فرزند نباشند ؛ شما هم داراي فرزند نخواهيد شد .
شادماني واگير دار است امّا منتظر گرفتن ان از ديگران نباشيد ؛ خودتان انرا به ديگران بدهيد .
تشنجهاي اجتماعي زاده محدوديت هاست .










نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩














شب است؛باران مي بارد.تنها صداي برخورد باران بر سقف كلبه كاهگلي ؛ارامش شب را به هم مي زند .بوي خاك باران خورده مي ايد و صداي اتش كه در نسوج نمورهيزم توي اجاق رسوخ مي كند .
صداي پايي نيست ؛ رهگذري نخواهد گذشت ...نگاه هاي مردم مزرعه ؛ همچنان خيس در انتظار رهگذرانند و انتظار ؛ فرسايش زندگي ست . هوا سرد است و زوزه باد ترس سال هاي كودكي را به ياد مي اورد؛ سالهاي كودكي ؛ كودكي بي ريا ترين روزهاي زندگي ست وبزرگسالي براي او برادري ست قابيل وار .اري به ياد دارم ايمان مرطوب كودكي ام را بر سر دو راهي حقيقت ومصلحت ... انزمان نمي دانستم بين حقيقت ومصلحت لبريز وسوسه است و حصاري از اينه كه انتظار هولناك فرو ريختنش خط بطلاني ست بر همه شكوه جواني ام...
از زماني كه در خاطرم است : باران مي باريد. گاهي نم نم ؛ گاهي سيل اسا؛ ولي همواره باران بود كه بود و باد هم كه مي وزيد- و هميشه همدم هراس شبهاي تنهايي پاييزي ام بود - گوشه اي مي نشستم ؛ زانو به بغل ؛ نگاه خيس و مضطربم به پنجره و صداي برخورد دندانهايم ـ كه هنوز هم نمي دانم از سرما بود يا از ترس - وبعد صداي پر كلاغهاي سياه - كه هرگز در تاريكي شب نديدمشان - مثل پتك بر سرم مي خورد... از ان سالها تا حالا هنوز هم باران مي بارد و زمين خيس است . باد با اندوهي غريبانه سر به پنجره مي كوبد؛اسمان شب يكپارچه ابري ست و شاخ وبرگ درختان اشفته و صداي پايي نيست ؛ رهگذري نخواهدگذشت ... و انتظار...
هميشه امتداد نگاهم از پشت پنجره به سياهي شب گره مي خورد ؛ هيچوقت زير باران نرفتم؛ هيچوقت...وقتي جوانتر بودم يك بار لجن هاي مرداب كنار مزرعه را لمس كردم ولي هرگز زير باران نرفتم؛ هرگز...مادرم هم زير باران نرفت ؛ولي بارها با افتخار گفت كه : * پدرت شبي قران كوچكش را باز كرد ؛ سازش را برداشت ؛در كلبه را گشود؛ هواي بيرون سرد بود ؛ وقت رفتنش مجبور شديم؛ بخار شيشه را با استينمان پاك كنيم... * مي گفت: *زير باران رفت ؛ تار زد ؛ رقصيد. * فردايش ساز مانده بود ؛قران كوچكش و خاطره اي مبهم از او... ديگر پدرم را نديدم واين پايان كودكي ام بود... از ان زمان سالها مي گذرد . هنوز هم اسمان مي بارد . ومن همچنان؛ با ديدگان منتظر؛ پشت پنجره به باران زل مي زنم. صداي پايي نيست ؛ رهگذري نخواهد گذشت... مردم سالهاي سياه ذندگي را به اميد طلوعي سبز تحمل ميكنند. نگاه هاي مردم مزرعه چشم به راه عابري ست كه خواهد امد- عابري كه در بارن مي ايد و به ستيز با تاريكي مي رود. - مردم با نگاه هاي خيس از اشك چشم به راهند؛ پشت پنجره . بدرستي كه خيس باران بايد شد؛ زير باران بايد رفت ... تار بايد زد؛ رقصيد... حال عجيبي دارم. گويي در گستره تاريخ عابر موجود از شكاف اسمان نظاره گرم است. به گوشم نجوا مي كند : * تنها ايمان به اراده است كه اينده را بهتر از حال مي كند ... * خوب ميدانم لذت عزم؛ مرهم درد جانفرساي دلهاي غمزده ماست و عزم سكوتي ست كه در چشم فرياد ميزند . گويدم : * راهي ست ناتمام گام بايد برداشت ... * به قران كوچك پدر پناه اورده ؛ باز مي كنم : * ان الله لا يغيرما بقوم حتي يغيروا بانفسهم * *... خداوند حال هيچ قومي را دگرگون نخواهد كرد ؛ تا زماني كه خود ان قوم ؛ حالشان را تغيير دهند ... * بر مي خيزم ؛ اسمان به يكباره مي غرد ؛ رگبار شديدي باريدن مي گيرد. زمين زير شلاق بي امان باران بي پناه است . اسمان گويي عقده مي گشايد... ساز پدر را بر مي دارم ؛ قران كوچكش را نيز . عزم پدر مي كنم ؛ در مي گشايم ؛ قدمي بر مي دارم- كه بين شكست وموفقيت همان يك قدم فاصله است- زير باران مي روم ... ... تلاش براي ازادي اصل زندگي ست و انتظار براي ازادي نابخشودني ...
باران را لمس مي كنم ؛ وپدرم را ... براستي كه :
* زير باران تار بايد زد؛ رقصيد ... *

سر بـــــــــــــــــــه زير











نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩






دلم گرفته ست . دلم عجيب گرفته ست .و هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند و اين ترنم موزون حزن تا ابد شنيده خواهد شد ؛ اري گويي تا ابد شنيده خواهد شد ... نمي دانم چه كنم. دردي ست جانفرسا تمام وجودم را تسخير كردست و راه گريزي از ان نيست . راهيست ناتمام ولي رو به اتمام ؛ گام بايد برداشت ... رخت ها را بكنيم ؛ اب در يك قدمي ست . جامه را از تن بيرون كن .ذهن را از عشقك... نميدانم چه كنم . واقعا نميدانم ...
كار سختي ست به جنگ كساني رفتن كه گويي سايه هاشان سالهاست بر سر قربانيان مستانه مي خندند . نميدانم چه كنم... وچه جنگي است ؛ اين جدال نابرابر ؛ به مثال جنگ يك روزن با خواهش نور . بايد پيروز شد . بــــــــايد... شكست سرنوشت شوم افرادي ست كه جرا ت جنگيدن ندارند... شكست ثمره خالي كردن ميدان پيش اجنبي ست . به غريبه ها منگر . بر خود خيمه زنيم ؛ سايبان ارامش ما مائيم ...
به اينده ها دلخوش مباش كه به زودي هرم بيابان را به تو مي چشاند . به سراب ها دل مبند...
چه شد انهمه شكوه ؟ چه شد؟ چه شد انهمه عزم ؟ چه شد ؟ سالهاي سپيد كودكي ات گويي در جدال با روزهاي سياه حال ؛ محكوم ابدي به شكستند ... كودكي مزه شيرين خاطره ايست كه طعم گس سختي ها يش زير زبانم شكوهشان را به تاريخ بخشيده اند . كودكي را از ياد مبر اما ولي به ان هم دلخوش مباش . اري كودكي روزي از گوهر نور بود ولـــــــي حال ...ولي حال به سرانجام درد اور شكست نزديك است ... اري به تاريخ نزديك است .نگاه هاي ساده اما دقيق كودكي جاي خود را به اشك ملتمسانه و شكست نماي حال داده اند . تو چرا چنين شدي ؟ روزي را به ياد دارم كه طوفانسر تسليم بر پاهايت فرود اورد و حال نسيمي تو را با خود به خاكهاي گورستان مي برد . گورستان جايي كه مرد هاي بزرگ مرده هايي كوچكند در اغوش سرد و بيرحم خاك . مرده هايي كه اين خون نشيط و بيمار جاري در رگهاشان به لخته هاي علق مانند گشته ...
ديگر اشكهاي داغ سادگي دفتر شعرم را گرم نمي كند ... ديگر سكوت شادابي رها بخشش را ندارد به تكراري ملال اور تبديل شده با همه زجر هاي كهنه و مندرس غمهاي بچگي ات كه غم هايي بود لذت بخش و حال شادي هايي داري درد اور ... اما تو را چه چاره ايست جز تـــــــــــلاش ... اگر تلاش را تز ياد ببري ؛ تو ديگر چه خواهي داشت ؟ قايق از نور تهي و دل از ارزوي مرواريد پر؟
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي گر زد قدم سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور
باور كن زندگي فقط خوشي نيست ؛ چيزي ست ملكوتي تر از اين حرف ها : زندگي يعني تـــــــلاش ؛ مداومت ها ؛ شكست ها ؛ و در كنار ان گاهي هم عشق ... زندگي لذت از جنگيدن است و ممانعت از روز مرّگي در خوشي ها ...
به غنچه بنگر كه با چه تلاشي باز ميشود ؛ يكي دو روز ميزيـــــد و دوباره بسته خواهد شد و اين بار سرخم ميكند امّا با سر بلندي ... و به خود مي بالد كه براي هميشه در ارزوي يك تــــــلاش پاك نخواهد مانـــد ...
تنها چيزي كه كه از خاك افلاك ميسازد اراده است اراده ... اگر ذره اي ايمان به اراده را در خود پرورش دهي قطعا موفق خواهي شد ... كه موفقيت چيزي جز تــــــزكيه نفس و ايــــمان به اراده نيست ...
سر بــــــــــــــــــــــــه زير




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩







سلام ...
اگه اشتب نكنم ملاجتون بد جوري رگ به رگ شده ؛وگرنه دور از جناب گاگول نيستيد كه رو اين وبلاگ خراب شين .بذار روشنت كنم :
يه نصفه ادمه 18 ساله پشــت كنكوري از خيل اين جمعيت نجومي نسل سوم ايران هستم . بهم ميگن سر به زير (بـــس كه سربه زيرم!!!) حقيقتش تو زندگي بد جوري خوردم به ديوار بتني . چار چنگولي ديفال رو ماسيدم ؛ بلند شدم حالا دل بستم به اين چارديواري كه يكي پيدا شود كه قد يه چش مورچه نگا بهم بندازه ...





نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩