اگر ننویسم ؛ می میرم .
اگر بنویسم هم ؛ می میرم .
ولی من ترجیح می دهم بنویسم و بمیرم :
اشکهای این روزها چقدر رنگی اند ، دیگر آن زلالی روزهای کودکی را ندارند : آن روزها اشکم طنابی می شد که به معراجم می برد و این روزها ریسمانی ست نخ نما که قعر چاه را نصیبم می کند .
" ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند ... "
آری
" گریه هم کاری هست ... "
ولی افسوس ... غم به جایی می رسد گاهی که توان گریستن را هم ، می گیرد :
امشب آسمانم بارور از ضجه ای بارانی ست ؛ کاش رعدی بشکند این بغض سنگین را .
ببار ای آسمان ببار ، بر ارتعاش مژه نالانم ببار . ابر سیاه خاطرات ، چشم براه طوفانی ست ؛ دریغا نیست شبنمی حتی .
...
یک روز تراکم قطرات اشکت غرقم کرد و حالا صحرای خشک عاطفه ات می سوزاند مرا . یک روز بهار بودی ؛ سبز ، و شکوفه های بهار نارنج ، تاج تمنایت بود و من تنها سکوت ... و حالا پاییزی ؛ زرد ، و شکنندگی برگها در پایکوبی یادها ، قصاص سکوت ترد بهاری من است .
" سر به زیر "
غروب آن روز هم، باران می بارید . همان روز که برای همیشه، دادگاه انفرادی ات محکوم به ندیدنت کرد مرا . روز آخر هم ، مثل همیشه قرارمان ؛ ته آن کوچه بمبست ، نرسیده به پوسیدگی های دیوار بتنی ، کنار همان بوته رازقی وحشی : همان رازقی ، همان رازقی که صفحه صفحه سفید دفتر شعرم با حضورش رنگ می گرفت ، همان رازقی که بوی گس اش خاطرات کهنه همقدمی هامان را مرور می کرد . همان رازقی های سپید که تمام روز با دستهای حقیرم به استواری نخ پناهشان می دادم ، تا غروب که شود بفهمانمت که چقدر گریبانگیری دشوار است ، و تو می خندیدی و می گفتی : " عاقبت با طنابی که از این رازقی ها خواهی بافت به دارم خواهی آویخت ... " و باز می خندیدی ...
روز آخر خوب یادم هست : کوچه مثل همیشه خلوت بود . خاکش بوی سکوت می داد . فقط گاهی ، نگاهی می پائیدمان ، مثل همیشه ، از پشت پرده زرد همان ساختمان سیاه . صدای ناله سار می آمد ، ضجه سینه سرخ و قلبم که دیوانه وار می تپید . همهمه تصادم خاطراتمان غوغایی کرده بود و تو همچنان تلاش می کردی گره کور نگاهان را باز کنی و باز تلاش می کردی ... روز آخر رازقی های معطر سفید ، بوی تعفن مرمر های سیاه آن ساختمان تزویر را می دادند ؛ همان ساختمان که سایبانش اول مکانی بود که انتخاب گامهای مشترک را توجیه کرد .
یادش به خیر آن غروب بارانی که اولین گره نگاهمان بسته شد . گرهی که انتهای اوجی بود که ابتدای ابتدای سقوط معنی شد .
لرزش صدایم در غوغای ناودان گم شده بود :
_ " غریبه ؛ چتر من به اندازه دو نفر هم ، جا دارد . "
یادم نمی رود ؛ لبخند ردی ... وای بر من ... دنبالع دار من گذشت و این آغاز بدبختی من بود . این آغاز بود . یادت نیست ؟ روز آخر چه ؟ غروب روز آخر که حتما یادت هست . همان غروب که باران میبارید و تو گردنبند بافته شده از رازقی های پلاسیده را به جوی آب سپردی ؛ و ناباورانه گفتی :
_ " راهی که انتخاب کردیم ، کوره راهی بود که به هیچستان جدایی رسید . "
التماست کردم :
_ " بگو چرا ؟ زبان از بار دل کم می کند . تو را به خدا بگو چرا ؟ "
نگاهم کردی سرد . گفتی :
_ " نه ، مزه خاطرات فراموش کردن آنهاست . "
زار می زدم :
_ " تو چه فراموشکاری ! پیمان بسته بودیم ، که پیمان نشکنیم هرگز . "
و باز آن لبخندهای همیشگی :
_ " آغاز ، بینش ها را رد می کند ؛ ولی ، باید بینش پایان داشت . "
_ " نمیفهمم ، کتاب باکره نگاهت پر از واژه های مجهولند ، نمی فهمم ... "
قسمت دادم :
_ " تو را به خدا بلوا نکن ؛ خلا ناشی از نبود حضورت تا حصار خرد کردنم پیش خواهد رفت . یاد همگامی هایمان روی جاده های خیس مچاله ام خواهد کرد . حس دلهره زمزمه های حضورمان ( هر وقت و هرجا که باران ببارد ) به هق هقم خواهد انداخت . کمرم خواهد شکست ؛ خاطرات روزهای باهم بودنمان ، عجیب روی دوشم سنگینی می کند . ( خاطرات روز بارانی آغاز و خاطرات بارانی روز وداع ... )
چه کنم ؟ خسته ام ، عریان ... کوکم کن ، بنواز مرا ... سازم کن بنواز مرا ...
ساز بنواز که ناز یار به پایان رسید ؛ ساز بنواز که زخمه ات ، زخم از دلم بگشاید . بنواز ، دارد کرم می کند سکوت ، دارد کرم می کند ...
فریاد زدم :
_ " بی وفا ؛ یادم باشد که یادم باشد از یادم بردی . "
تو روی برگرداندی ، رفتی زیر همان سایبان ، سایبان شوم همان ساختمان سیاه ( که در ناچیزی به قامت حقیر ارباب می مانست . ) دستی پرده زرد پنجره های خیس ساختمان را کنار زد و نگاهی ... همان که همیشه می پائیدمان ...
_ " تو مرا به که فروختی ؟ "
" سر به زير " – آذر ماه هشتاد و دو
