به دوستام که ميگفتم شيشه ها  هم دل دارن

  بهم ميخنديدن اما من به چشم خودم ديدم

وقتی  يک  روز سرد روی شيشه نوشتم

 من خيلی تنها هستم

برام گريه کرد.

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۳۱






 

 

 

نمی دانستم . . .

کلبه های کاهگلی از خاک می رویند ، روی زمین پر و بال می گیرند ، زیر آفتاب به بلوغ می رسند و با یک نسیم می میرند .

ديشب فهميدم وقتی . . .

 § نسيمی شمعدانی های سرخم را از گلدان یادگاری ات آزاد کرد . §  

 




نویسنده : sarbezir ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۸