دلم گرفته ست . دلم عجيب گرفته ست .و هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند و اين ترنم موزون حزن تا ابد شنيده خواهد شد ؛ اري گويي تا ابد شنيده خواهد شد ... نمي دانم چه كنم. دردي ست جانفرسا تمام وجودم را تسخير كردست و راه گريزي از ان نيست . راهيست ناتمام ولي رو به اتمام ؛ گام بايد برداشت ... رخت ها را بكنيم ؛ اب در يك قدمي ست . جامه را از تن بيرون كن .ذهن را از عشقك... نميدانم چه كنم . واقعا نميدانم ...
كار سختي ست به جنگ كساني رفتن كه گويي سايه هاشان سالهاست بر سر قربانيان مستانه مي خندند . نميدانم چه كنم... وچه جنگي است ؛ اين جدال نابرابر ؛ به مثال جنگ يك روزن با خواهش نور . بايد پيروز شد . بــــــــايد... شكست سرنوشت شوم افرادي ست كه جرا ت جنگيدن ندارند... شكست ثمره خالي كردن ميدان پيش اجنبي ست . به غريبه ها منگر . بر خود خيمه زنيم ؛ سايبان ارامش ما مائيم ...
به اينده ها دلخوش مباش كه به زودي هرم بيابان را به تو مي چشاند . به سراب ها دل مبند...
چه شد انهمه شكوه ؟ چه شد؟ چه شد انهمه عزم ؟ چه شد ؟ سالهاي سپيد كودكي ات گويي در جدال با روزهاي سياه حال ؛ محكوم ابدي به شكستند ... كودكي مزه شيرين خاطره ايست كه طعم گس سختي ها يش زير زبانم شكوهشان را به تاريخ بخشيده اند . كودكي را از ياد مبر اما ولي به ان هم دلخوش مباش . اري كودكي روزي از گوهر نور بود ولـــــــي حال ...ولي حال به سرانجام درد اور شكست نزديك است ... اري به تاريخ نزديك است .نگاه هاي ساده اما دقيق كودكي جاي خود را به اشك ملتمسانه و شكست نماي حال داده اند . تو چرا چنين شدي ؟ روزي را به ياد دارم كه طوفانسر تسليم بر پاهايت فرود اورد و حال نسيمي تو را با خود به خاكهاي گورستان مي برد . گورستان جايي كه مرد هاي بزرگ مرده هايي كوچكند در اغوش سرد و بيرحم خاك . مرده هايي كه اين خون نشيط و بيمار جاري در رگهاشان به لخته هاي علق مانند گشته ...
ديگر اشكهاي داغ سادگي دفتر شعرم را گرم نمي كند ... ديگر سكوت شادابي رها بخشش را ندارد به تكراري ملال اور تبديل شده با همه زجر هاي كهنه و مندرس غمهاي بچگي ات كه غم هايي بود لذت بخش و حال شادي هايي داري درد اور ... اما تو را چه چاره ايست جز تـــــــــــلاش ... اگر تلاش را تز ياد ببري ؛ تو ديگر چه خواهي داشت ؟ قايق از نور تهي و دل از ارزوي مرواريد پر؟
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي گر زد قدم سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور
باور كن زندگي فقط خوشي نيست ؛ چيزي ست ملكوتي تر از اين حرف ها : زندگي يعني تـــــــلاش ؛ مداومت ها ؛ شكست ها ؛ و در كنار ان گاهي هم عشق ... زندگي لذت از جنگيدن است و ممانعت از روز مرّگي در خوشي ها ...
به غنچه بنگر كه با چه تلاشي باز ميشود ؛ يكي دو روز ميزيـــــد و دوباره بسته خواهد شد و اين بار سرخم ميكند امّا با سر بلندي ... و به خود مي بالد كه براي هميشه در ارزوي يك تــــــلاش پاك نخواهد مانـــد ...
تنها چيزي كه كه از خاك افلاك ميسازد اراده است اراده ... اگر ذره اي ايمان به اراده را در خود پرورش دهي قطعا موفق خواهي شد ... كه موفقيت چيزي جز تــــــزكيه نفس و ايــــمان به اراده نيست ...
سر بــــــــــــــــــــــــه زير




نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩