شب است؛باران مي بارد.تنها صداي برخورد باران بر سقف كلبه كاهگلي ؛ارامش شب را به هم مي زند .بوي خاك باران خورده مي ايد و صداي اتش كه در نسوج نمورهيزم توي اجاق رسوخ مي كند .
صداي پايي نيست ؛ رهگذري نخواهد گذشت ...نگاه هاي مردم مزرعه ؛ همچنان خيس در انتظار رهگذرانند و انتظار ؛ فرسايش زندگي ست . هوا سرد است و زوزه باد ترس سال هاي كودكي را به ياد مي اورد؛ سالهاي كودكي ؛ كودكي بي ريا ترين روزهاي زندگي ست وبزرگسالي براي او برادري ست قابيل وار .اري به ياد دارم ايمان مرطوب كودكي ام را بر سر دو راهي حقيقت ومصلحت ... انزمان نمي دانستم بين حقيقت ومصلحت لبريز وسوسه است و حصاري از اينه كه انتظار هولناك فرو ريختنش خط بطلاني ست بر همه شكوه جواني ام...
از زماني كه در خاطرم است : باران مي باريد. گاهي نم نم ؛ گاهي سيل اسا؛ ولي همواره باران بود كه بود و باد هم كه مي وزيد- و هميشه همدم هراس شبهاي تنهايي پاييزي ام بود - گوشه اي مي نشستم ؛ زانو به بغل ؛ نگاه خيس و مضطربم به پنجره و صداي برخورد دندانهايم ـ كه هنوز هم نمي دانم از سرما بود يا از ترس - وبعد صداي پر كلاغهاي سياه - كه هرگز در تاريكي شب نديدمشان - مثل پتك بر سرم مي خورد... از ان سالها تا حالا هنوز هم باران مي بارد و زمين خيس است . باد با اندوهي غريبانه سر به پنجره مي كوبد؛اسمان شب يكپارچه ابري ست و شاخ وبرگ درختان اشفته و صداي پايي نيست ؛ رهگذري نخواهدگذشت ... و انتظار...
هميشه امتداد نگاهم از پشت پنجره به سياهي شب گره مي خورد ؛ هيچوقت زير باران نرفتم؛ هيچوقت...وقتي جوانتر بودم يك بار لجن هاي مرداب كنار مزرعه را لمس كردم ولي هرگز زير باران نرفتم؛ هرگز...مادرم هم زير باران نرفت ؛ولي بارها با افتخار گفت كه : * پدرت شبي قران كوچكش را باز كرد ؛ سازش را برداشت ؛در كلبه را گشود؛ هواي بيرون سرد بود ؛ وقت رفتنش مجبور شديم؛ بخار شيشه را با استينمان پاك كنيم... * مي گفت: *زير باران رفت ؛ تار زد ؛ رقصيد. * فردايش ساز مانده بود ؛قران كوچكش و خاطره اي مبهم از او... ديگر پدرم را نديدم واين پايان كودكي ام بود... از ان زمان سالها مي گذرد . هنوز هم اسمان مي بارد . ومن همچنان؛ با ديدگان منتظر؛ پشت پنجره به باران زل مي زنم. صداي پايي نيست ؛ رهگذري نخواهد گذشت... مردم سالهاي سياه ذندگي را به اميد طلوعي سبز تحمل ميكنند. نگاه هاي مردم مزرعه چشم به راه عابري ست كه خواهد امد- عابري كه در بارن مي ايد و به ستيز با تاريكي مي رود. - مردم با نگاه هاي خيس از اشك چشم به راهند؛ پشت پنجره . بدرستي كه خيس باران بايد شد؛ زير باران بايد رفت ... تار بايد زد؛ رقصيد... حال عجيبي دارم. گويي در گستره تاريخ عابر موجود از شكاف اسمان نظاره گرم است. به گوشم نجوا مي كند : * تنها ايمان به اراده است كه اينده را بهتر از حال مي كند ... * خوب ميدانم لذت عزم؛ مرهم درد جانفرساي دلهاي غمزده ماست و عزم سكوتي ست كه در چشم فرياد ميزند . گويدم : * راهي ست ناتمام گام بايد برداشت ... * به قران كوچك پدر پناه اورده ؛ باز مي كنم : * ان الله لا يغيرما بقوم حتي يغيروا بانفسهم * *... خداوند حال هيچ قومي را دگرگون نخواهد كرد ؛ تا زماني كه خود ان قوم ؛ حالشان را تغيير دهند ... * بر مي خيزم ؛ اسمان به يكباره مي غرد ؛ رگبار شديدي باريدن مي گيرد. زمين زير شلاق بي امان باران بي پناه است . اسمان گويي عقده مي گشايد... ساز پدر را بر مي دارم ؛ قران كوچكش را نيز . عزم پدر مي كنم ؛ در مي گشايم ؛ قدمي بر مي دارم- كه بين شكست وموفقيت همان يك قدم فاصله است- زير باران مي روم ... ... تلاش براي ازادي اصل زندگي ست و انتظار براي ازادي نابخشودني ...
باران را لمس مي كنم ؛ وپدرم را ... براستي كه :
* زير باران تار بايد زد؛ رقصيد ... *

سر بـــــــــــــــــــه زير











نویسنده : sarbezir ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩